شاهنامه٬ این نگرش دوگانه انگاری در سرشت آموزه ی کهن دین ایرانیان درباره ی گستره ی آفرینش و جهان هستی بر بنیان دو اردوگاه جداگانه و یکسره نا همساز با یکدیگر که همه ی باشندگان و نهاد های جهان را یا اهورایی(نیک) و یا اهریمنی(شر) می پندارد٬ به چالش می کشاند به گونه ای که در اردوگاه نیکان(ایرانیان) به افرادی بر می خوریم که خوی بد دارند مانند٬ کاوس٬ توس و سودابه. و در اردوگاه بدان(تورانیان) نیز به افرادی بر می خوریم که خوی نیک دارند مانند٬ پیران ویسه٬ منیژه و فریگیس. رستم در پاسخ به عقیده ی گودرز که پیران را دوگانه در گفتار و کردار می نامد و او را فریفتار می خواند٬ می گوید:
چنین ست پیران و این راز نیست که آن پیر با ما هم آواز نیست
ولیکن من از خوب گفتار اوی نجویم همی نیز پیگار اوی
نگه کن که با شاه ایران چه کرد ز کار سیاووش چه تیمار خورد
و در جایی دیگر به هومان(پهلوان تورانی و برادر پیران ویسه) می گوید:
ز پیران مرا دل بسوزد همی دل از بهر او بر فروزد همی
ز خون سیاوش جگر خسته اوست ز ترکان یکی مردآهسته اوست
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 1:31 موضوع | لینک ثابت
در گیر و دار گذر از فصل های سرد
برگی از تاریخ ما گم شده است
مگر نه کیومرث نخستین انسان بود
که خداوند او را از گل آفرید
و ایلده جفت او را نیز؟
چه کسی زیر نام رستم خط کشیده است؟
چه کسی به دهقان توس ناروا بسته است؟
شرح این قصه دراز است٬ولی
من از این گوش درازان قوم مرد
به دل بسی خوف دارم
آیا کسی هست دست مرا بگیرد؟
ما در خمیازه ی زمان توقف کرده ایم
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت
آزادگی در شاهنامه ی فردوسی٬ تداوم معانی هنر و خرد است آنگونه که می توان پنداشت: همه ی شاهنامه نیست چیزی جز درس آزادگی آموختن و نمایش منش و روش پهلوان یگانه اسطورگی ایرانیان در دوران پیش از ظهور پیامبر دین بهی و تجلی گوهرین آن و همه ی آنچه که در نبرد نیکی و بدی روی می دهد.
رویارویی رستم و اسفندیار اوج پاس داشت و صیانت از آزادگی است که رستم نماد همه ی مردم ایران در فرجامین نمایش آیینی ـ حماسی خود با راهنمایی سیمرغ٬ که دست رمزینه ی یزدان را در نقش آفرینی حماسه آزادگی باز می نماید٬ تیر گز سپندینه را در چشمان رویین تن برگزیده و پهلوان نمادین دین بهی می اندازد و دیدگان وی را بر جهان می بندد.
" نبندد مرا دست چرخ بلند" رستم حتا سپهر بلند را نیز فرمان نمیبرد.چه در آیین او رستگاری نیست چیزی جز بنده ی یزدان بودن و در آزادگی محض زیستن.ازاین روی اسفندیار را بر نمی تابد که اعتقادش بر آن است که:
همی خوردم آن سخت سوگندها که پیمودم آن ایزدی بندها٬
که هرکس که آرد٬ به دین در٬ شکست دلش تاب گیرد سوی بت پرست٬
میانش به خنجر کنم بر دو نیم نباشد مرا از کسی ترس و بیم.
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت
گذر از آب های ژرف می کنی٬ آیا؟
قایق ات چیست؟
به چه دل می بندی؟
آنگه که بر آید موجی اندر پس موج
بکشد سر به سر قامت یک کوه بلند
تو در آن ورطه ی تنهایی دریا
به چه دست میازی؟
یاگه شب
که نباشد به تو نزدیکتر از ماه نوری
بار رنج ات نتواند بکشد کوه و دو صد عاشق زار
تو در آن خلوت و تاریکی دریا
به چه می اندیشی؟
به خطاب آمدش از دور
صدایی بشنید
پیر دریا نهراسد از اب
زانکه در سینه دلی چون دریاست
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
شهید
قطره بود٬
جاری شد در نهرهای روان
به دریای سبز از انقلاب تا آزادی
موج بود٬
توفان شد در سکوتی از فریاد
مشت بود٬
گره شد بر فرازجای فرود
پیمانه بود٬
انباشته شد از ترانه و سرود
پروانه بود٬
ققنوس شددر شعله های آتش
و تکرار بی زوال تناسخ وجود
شوق بود٬
شور شد
شعله بود٬
نور شد
خون بود٬
شهید شد
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
دل در گرو عشق سپردن نه خطاست جان در ره معشوق فشاندن نه خطاست
زان باده که عاقبت دمی باید زد صد جام گران سر کشاندن نه خطاست
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت
ستایش به درگاه داد آفرین که فرش نگهدارد ایران زمین
بسی گفته ها دارم از باستان دو صد شعر و هم قصه و داستان
از ایران و آبادی و عزتش از آیین و دیهیم و هم شوکتش
ز فردوسی آن مرد پاکیزه رای کلامش کند کوه آهن زجای
کزویست ایران بجای و بپای همان مهد مردان آیین و رای
به مردی سخن گفتن آغاز کرد دری را ز بند عرب باز کرد
سخن را به گوهر همی سنجد او به دریای اندیشه کی گنجد او
خدا را به نام خرد یاد کرد جهان را به اندیشه آباد کرد
سپس گویم از رستم پهلوان اگر چه به کامست کوته زبان
بد اندیش ایران برش خوار بود فلک هم به کینه نه در کار بود
هر آنگه که دشمن به کین تاختی به مردی یکی زنده نگذاشتی
دگر گویم از خسرو شهریار جهان دار با نام و با افتخار
ز سام سوار آن یل نامدار نگر تا ز اختر چه آمدش بار
که سیمرغ فرزند او پرورید شگفتا که تا رستم آمد پدید
سیاوش که اسطوره ی شرم بود به گیتی خداوند آزرم بود
ز سهراب پور دلیر تهم ز گندآوران بیژن و گستهم
ز اسفندیار آن یل شیر گیر ز گیو و ز توس و ز گودرز پیر
گرت بر شمارم یکایک یلان شود تیز از گفت من بخردان
به نیکی گرای و به دانش پژوه دریغت نباشد ز رنج و ستوه
جهان سر به سر نیست جز نام و لیک به گیتی نماند به جز نام نیک
مجید زرکی. به مناسبت۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت
از خروس خوان تاریخ تا بوق سگ
راه چندانی نه پیموده ایم
از ساربان بپرسید:
حکایت این سکوت متناوب چیست؟
در کدام گذرگاه به سهل انگاری نشسته ایم؟
بر دامن آتش فشان ،خوابیده ایم؟
یا بر گسل زمین ،خانه ساخته ایم؟
گره کور کجاست؟
از دراز نای تاریخ
ساربان فریاد زد:
قرن ها در هجوم قوم های خون ریز
در کنار دلوهای خشک
غریبانه به جای آب
خونابه ی زخم ها نوشیده ایم
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت
بابا آب داد
مرد دست پسرش را گرفته بود. شلاقی می رفت. چه روز مبارکی! امروز به آرزوی چندین و چند ساله اش می رسد. پسرش را در کلاس اول نام نویسی می کند تا در آینده مثل خودش به عمله گی نیافتد. او مصمم است نگذارد بار سنگینی را که امروز بردوش خودش است فردا عزیز دردانه اش بردوش بکشد.
پسر به حالت نیم دو همپای پدر می رفت.و در این فکر بود که چرا پدرش اینقدر تند می رود. یک دستش در دست پدر و با دست دیگر کمر شلوارش را چسبیده بود که میان پروپایش نپیچد. مادر هم که انگار بلد نبود کمربند را محکم کند! او می دانست که امروز یک روز معمولی نیست. بارها دیده بود که پدر و مادرش با اشتیاق درباره ی این روز با هم حرف می زدند. پدر امروز سر کار نرفته. مادر هم دیشب تا دیر وقت بیدار مانده تا برای او وپدر لباس آبرومندی آماده کند.
آفتاب جنوب اگر کمی بیشتر خودش را نشان دهد سنگ ها مثل موم نرم می شوند. دست پسر میان مشت بزرگ و پینه بسته ی پدرعرق کرده بود. هر دو خسته بودند اما به روی خود نمی آوردند.امروز روزی نیست که آنها به خستگی فکر کنند. این سومین دبستانی است که پیش رو دارند چه بسا اینجا هم بگویند: ظرفیت ما تکمیل شده. ببر جایی دیگر اسمش را بنویس.
پیش از اینکه وارد دبستان شوند پدر پیش پای فرزندش نشست. باید با سر و ریخت مرتب به استقبال خوشبختی رفت!
پسر نفس نفس می زد از بیخ گوش هایش عرق می ریخت و گونه هایش گل انداخته بود. پدر با آستین خود عرق از سر و صورت او پاک کرد. سپس کف دست ها را روی شانه های او گذاشت و در چشم های براقش نگاه کرد و با خود گفت: پسرم در آینده خوشبخت می شود. پسر فکر کرد: مسئولیت سنگینی بر دوش دارد. آنها به روی همدیگر لبخند زدند. پدر به نرمی شانه های فرزند را فشرد و او را در آغوش کشید.
مدیر آدم ظریف و خوش برخوردی بود.و جالب اینکه پدر را می شناخت.او بر خلاف مدیران قبلی احوالپرسی گرم و نرمی کرد. این مایه خوشحالی و دلگرمی بود. برگی از لای پوشه در آورد و آن را از نظر گذراند و بعد از این که نام و نام خانوادگی پسر را با ماژیک روی پوشه نوشت سر بلند کرد و با لبخند به پدر گفت ! سال گذشته سال خوبی نبود. تمام زمستان سقف کلاس ها چکه می کرد. اگر امسال تعمیرشان نکنیم. معلوم نیست چه اتفاقی می افتد.برای سلامتی فرزند خودت هم که شده چند روز کار وقف مدرسه کن.انشا ا... خیر دنیا و ثواب آخرت را برای خودت می خری.
پدر من و من کنان سکوت دلچسب خود را شکست: به روی چشم آقای مدیر. هر وقت بگی از جان و دل حاضرم.
مادر آن روز شور و شوق عجیبی داشت.سفره را زودتر از همیشه انداخته بود و شربت آبلیموی خنکی حاضر کرده بود. احساس می کرد شوهر و پسرش از سفر دور و درازی آمده اند.هر چند محتوای سفره با روزهای گذشته فرقی نکرده بود. اما آنها خوشحال بودند و با هم می گفتند می خندیدند. مادر گفت: می خواهم از خرج روزانه بزنم برای پسرم شلوار خوشکلی بخرم. پدر گفت: می خواهم از این بعد جمعه ها هم کار کنم. پسرم نباید چیزی کم داشته باشد.
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت
گل اومدو گل اومد
بهار پُرگل اومـــد
دركوه و دشت و صحرا
سوسن وسنبل اومــــــد
نسيم نو بهاري
از نفس گل اومد
سرود آسماني
از لحن بلبل اومد
بردرهر خانه اي
سبد سبد گل اومد
دشمني ها سراومد
شادي به محفل اومد
شرح حديث ياران
برلب چو عسل اومد
غصه ي ما سراومد
خنده ها از دل اومد
مژده به جانان رسيد
كشتي به ســـــــــاحل اومد
نوشته شده توسط مجیدزرکی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
دست خدا
بالاخره خانم جوادی خواب دیشب اش را برای شوهرش تعریف کرد . هر چه با خود کلنجار رفت که خویشتن دار باشد وبرای یک بار هم که شده چیزی را در دلش نگه دارد،نتوانست.او در این مبارزه نفس گیر نصف روز بیشتر دوام نیاورد. عاقبت دهانش بازشد و چنان با آب وتاب شروع به تعریف کرد که گویی یک خواب معمولی ندیده،بلکه الهامی بوده که از ماورای طبیعت به او رسیده.
آقای سلطانی که مات ومبهوت زنش انگار راه اظهار نظر را گم کرده بود،تنها یک جمله بر زبان آورد:"دست خدا از آستین تو بیرون آمده!"سپس خاموش شد.البته این تنها واکنش او نبود،بلکه مثل جن زده ای در خود فرو رفت وتراوشا ت مغزش در دلش می ریخت. خلاصه این مرد،از لحظه که آن خواب راز آلود را شنیده بود،کاری کرد که زن از گفته ی خود پشیمان شد .معلوم نبود چه اندیشه ای به دلش افتاده بود که بکلی زبانش بند آمد. گاهی هم مثل غشی ها چشمانش کلاپیسه می شد، به طوری که زن می ترسید واز خدا طلب مغفرت می کرد. فردا صبح پای سفره کوچکی که با آن موآنست داشتند،با گفتن :"باید دست بکار بشویم." سکوت را شکست و زن را ازهول و ولای انتظار بیرون آورد. خانم جوادی اول از لحن غیر عادی شوهرش جا خورد. ولی بی درنگ پاسخ داد :"خجا لت بکش!"اما انبساط چهره اش و تبسم شرم آگینی که چاشنی جوابش بود ، این معنی را القا می کرد که بچه دار شدن در این سن وسال خجالت دارد. آخر او آنقدر پیر شده که از شنیدن چنین حرفی خون زیر پوستش بدود.آقای سلطانی ، فنجان چای را که بخار از آن بر می خواست ،جلوی زنش گذاشت و گفت :"پس صبر کن تا نتیجه اش را ببینی!"هردو بسیار خندیدند و حرف هایشان را با خنده های ممتد رد وبدل کردند.
آنها با اینکه دست تنگ بودند،بی صبرانه تدارک سفر دیدند. چند پارچه ظرف مسی را که از قدیم روی دستشان مانده بود ،فروختند و پرهیزکارانه تر از همیشه به پابوس مرادشان رفتند. آخر اقای سلطانی کارمند دون پایه ی اداره پست،چند سالی بود که باز نشست شده بود ودیگر شندر غاز حقوقش کفاف مسافرت را نمی داد. آنها پیش از این زیاد به مسافرت رفته بودند، اما این اولین سفری بود که خواست خداوند مستقما در آن دخالت داشت.
خانم جوادی که داشت جلوی اینه خود را با چادر مشکی گلدارش که برای یک روز مسرت بخش نگه داشته بود،ور انداز می کرد،خطاب به شوهرش گفت":کاش اول گوسفندی قربانی می کردیم بعد راه می افتادیم!"آقای سلطانی به میدان دید زنش آمد و رو به تصویر او گفت ":نگران نباش عزیزم از همان جا می گیریم. غیر از یک بره ی چاق وچله چه می خواهی؟"
آنها بیشتر اوقات در حرم بودند. با اذان صبح به آنجا می رفتند وهر مراسم آشکار و پنهانی را بجا می آوردند.وقتی زن فکر می کرد:بزودی از عهده ی کاری که چهل سال آزگاردر حسرتش می سوخته بر خواهد آمد، بی اختیار اشکش سرازیر می شد. ومرد هم که می دید در عالم غیب به فکر او هستند. نمی توانست جلوی احساساتش را بگیرد. انها درملکوت سیر می کردند و خودشان را به مقدسات نزدیک می دیدند.
دیگر در و دیواری باقی نماند که از زیارت آن بی نصیب باشند. هر جا که به نظر خانم جوادی با شکوه جلوه می کرد بازوی شوهرش را می چسبید و می گفت :"نگاه کن سلطانی اینجا هم در خوابم بود."سلطانی عینک ته استکانی را روی چشمانش می گذاشت و پس از مکاشفه ای روحانی ،سر را به تصدیق تکان می داد وبا لبخندی زنش را تحسین می کرد. انها روزهای شادی را می گذراندند. دنیا جز شادی وشفقت نبود. دست هیچ محتاجی را که سر راهشان قرار می گرفت، کوتاه نمی کردند. و در نذر ونیاز هم حد وحدودی قائل نبودند.
یک شب که آقای سلطانی در مسافر خانه کف اتاق نشسته بود و برای شام سیب زمینی پوست می گرفت. گفت:" دیگر باید به فکر رفتن باشیم. پول زیادی برایمان باقی نمانده."اما زن پای گاز پکنیک چنین عقیده ای نداشت. او هرگز حاضر نبود تا به حاجت خود نرسیده،دامان کسی را که گرفته رها کند. آستین اش را بالا زد و النگو های طلا را نشان شوهرش داد و قاطعانه گفت:"اینها را می فروشیم. دیگر نیازی به اینها ندارم."خانم جوادی زن پارسا وپای بندی بود. چانه زدن با او بر سر تغیر عقیده اش،سودی نداشت.
مدتی دیگر بابت النگو ها در جوار مرادشان ماندگار شدند. .شب ها وروزها به خواست مشترکشان پرداختند و از هیچ تلاشی فرو گذار نکردند. آنها به کلی رو آمده بودند و معجزه آسا احساس جوانی می کردند. یک شب که کنار هم دراز کشیده بودند وخیره به بالا فکرهایشان را روی هم می ریختند. آقای سلطانی آهی کشید و گفت :"نه خیر فایده ای ندارد."خانم جوادی که چیزی در همین مایه ها ذهنش را گرفته بود، پس از لحظه ای سکوت بی آنکه نگاهش را بردارد، با صدای بغض آلودی گفت :"فردا بر می گردیم. هر چه خدا بخواهد." قطره های اشک از گوشه ی چشمش پایین لغزید.
دیر تر از نیمه شب، همه در اتو بوس خواب بودند. آقای سلطانی بیدار بودوبه شب نگاه می کرد. تنها صدای جاده بود و نوری که هر از گاه مثل شهابی می آمد و خاموش می شد.آقا ی سلطانی دهانش را نزدیک گوش زن برد و گفت :"فردا سری به بیمارستان می زنیم." خانم جوادی چشمانش باز شد،ولی جوابی نداد. تاریکی بود وسکوت. انگار اتوبوس حامل مردگانی بود که جاده ی ابدبت را می پیمود.
خانم جوادی مثل کسی که اشتباهی مرده باشد، بی آنکه لبها یش تکان بخورد، گفت:"من که بارها این را گفته بودم ،ولی این تو بودی که نخواستی بچه کسی را قبول کنی "اقای سلطانی، رو به زنش آهسته با صدای حزن الودی گفت :"خوابی؟"خانم جوادی به آرامی رویش را بر گرداند و به اونگاه کرد. چشمانش نمناک بود. لبخندی زد و سرش را روی شانه ی شوهرش گذاشت و با همان لبخند پلک هایش را روی هم گذاشت.
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
به نام خداوند جان وخرد
نشست شاهنامه خوانی چهارشنبه ها از ساعت ۷- ۵ بعد از ظهر درمکان موسسه ی فرهنگی گفتگوی اندیشه - خیابان شریعتی کوچه ی چولیان - برگزار می گردد.
ازعلاقمندن دعوت به مشارکت می نماید.
نوشته شده توسط مجیدزرکی در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت
شوری در سر
عشقی در دل
عزمی راسخ
بایدت ای دوست
اگر سالک راهی
شرط ایستادگی
سعی است و صبوری
ورنه این خس
نه فرو رفت
به ژرفای حقیقت
که دل سنگ
به دریا رسد
از کوشش ساعی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت
باز ابر پاره پاره
تو آسمون دوباره
ادا در میاره
ادای اسب و گربه
یا خر گوش و قورباغه
خرگوشو ببین چه نازه
اسبه چه با کلاسه
گربه دمش درازه
قور قوری ی ورجسته
رو آسمون نشسته
تا ابر نکرده حاشا
بچه ها بیاین تماشا
مجید زرکی
نوشته شده توسط مجیدزرکی در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
گل زار ادب فارسی
گفتگوی اندیشه
مهران بقایی
منیرو روانی پور
حضورخلوت انس
حبيب شوكتي نيا
ارمغان بهداروند
عباس عبادي
گویا
شاهنامه شناسی
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
طراح قالب
POWERED BY